شنبه 4 شهریور قلعه رودخان بودیم. تا بالا رفتیم و کلیم خوش گذشت و صفا کردیم شکر خدا. مشغول برگشتن و تقریبا میانه اون راه هزار پله پر پیچ و خم بودیم که یکدفعه جلوی چشمم
مادرم خورد زمین و پشتش بهدنن شد و نه صداشو میشنیدم نه صورتشو میدیدم. حدود 30-40 متری باهاش فاصله داشتم. دویدم سمتش و تا بهش برسم هزاران فکر و سناریوی مختلف بود که تو ذهنم چرخید! وقتی زسیدم و خودمونی...
ما را در سایت خودمونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: دوشنبه 18 تير 1397 ساعت: 18:10